سلام
برگشتم با هزار و یک نوع فکر و اراده جدید
با خودم کُلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی فکر کردم
به اتفاقی که برای عزیزترینم افتاد و باعث شد اون آپ رو بنویسم
وبلاگم رو تعطیل کنم و به همه مردها شک کنم
گرچه هنوزم ازشون ..............
نمیگم چون نمیدونم چی باید بگم
نمیگیم چون نمیخوام به کسی توهین بکنم
امـا همه ما میدونیم مجبوریم در کنار مردمی زندگی کنیم
که از بین 10 نفرشون 9 نفرشون جزو همون گروهی هستن که با قلب و روح آدمها بازی میکنن
و میشن گرگ زمونه
خواستم دیگه ننویسم نه توی دفتر ذهنم، نه توی دفتر مجازیم
خواستم تا همیشه سکوت کنم
امــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا...
حالا دیگه هم میخوام بنویسم هم سکوتم و بشکنم
چون با خودم میگم :
ننوشتن برای چه ..........
دل تشنه ات را
چند روز سکوت سیراب نمیکند
سکوت تنها سرابی ایست
و تو همچنان تشنه میمانی .......................

