تبليغاتX
*** ******************************************* ******************************** *********************************************************************** ********************************* ღ♥ღعشق آبیღ♥ღ
ღ♥ღعشق آبیღ♥ღ
*~**~ احساس سوختن به تماشا نمیشود / آتش بگیر تا بدانی چه میکشم / نازنین من *~**~*
کتاب عشق

دوستای گلم سلام نمیدونم چرا اما خیلی متاثر شدم از اینکه همه

جوونهای کشورمون باید با یاد عشقشون یه عمر سر کنن

از اینکه عشق باعث میشه همیشه ساکت و خاموش به گذشته فکر کنی

نمیدونم چی بگم آقا سروش شاید داستانتون مثل همه

داستانهای عشق دیگه یه نکته آموزنده داره

من که جدی جدی باور کردم نباید عاشق هیچکی بشم

خوب داستان رو بخونین تا بدونین چی میگم

__________________________________________

من 23 سالمه و بچه پایتختم .

من جایی زندگی می کنم که تموم ستاره هاش خاموشه ..خورشیدش بی فروغه… تو اسمونش ماهی وجود نداره ….

خدایــــــــــــــــــــــــا این نبود سهم من از عشق پاکم …

ما وضع زندگیمون خیلی خوب بود… من تو نوزده سالگی دیپلم حسابداری گرفتم و حاضر شدم برم دانشگاه با اینکه اصلا میلی به رفتن نداشتم ..

دیگه اسم منو انواع کلاسهای کنکور نوشتن و با هزار درد سر من تونستم دانشگاه شبانه مشهد قبول بشم.پدرم که اول راضی نبود من برم اما خودم دیگه از وضع زندگی مون خسته شده بودم .می خواستم یه مدتی از همه دور باشم . اونجا واسم یه اتاق کوچیک اجاره کردن و پدرم ماه به ماه واسم پول می فرستاد .. روزای اول خیلی سخت گذشت.خیلی تنها بودم و بعضی وقتها تصمیم می گرفتم بر گردم تهران.

اما دوست نداشتم دیگه برم ..

ماجرای من از اینجا شروع میشه که :وقتی ترم اول و در کمال ناباوری تموم کردم چند روزی به درخواست مامانم رفتم تهران…اونجا به این فکر افتادم که یه ماشین واسه خودم جور کنم تا تو مشهد راحت باشم . خیلی به بابام التماس کردم اما اون خیلی لجباز بود و حاضر نبود یه دونه ماشین واسه من بخره .. شبانه ماشین مامانمو که 206 بود بر داشتم و راه افتادم و اومدم مشهد…به خاطر این کارم از خیلی چیزها محروم شدم اما واسم مهم نبود..حالا بگذریم .

ترم دوم رو با ماشین خودم رفتم جلوی دانشگاه .دیگه تو دانشگاه من بچه خوشگل بودم .تقریبا همه منو می شناختن یه روز وقتی با دوستام می خواستم برم خونه، شادی رو دیدم ..انگاری از خود بی خود شده بودم..اون خیلـــــــی زیبا بود…شب اول اصلا نتونستم بخوابم .همش اون تو ذهنم بود… من با نگاه اولم دلداده اون شده بودم …همیشه ساعتهای سه از جلوی دانشگاه ما رد میشد رشته اون ریاضی بود و داشت واسه کنکور می خوند.دیگه اون موقع من منتظرش می موندم و هر وقت رد میشد فقط نگاش می کردم اصلا نمی تونستم برم جلو..با اینکه اون می دونست من نسبت به اون یه جوری شدم ..

دیگه نمی تونستم صبر کنم تا اینکه رفتم جلو و پا به پاش راه رفتم ..بهش گفتم سلام..اون جواب منو نداد…من بهش اصراری نکردم و وایستادم سر جام ..اون یه کم که رفت جلوتر منو با اشاره صدا زد و گفت بیا و خودش رفت تو یه کافی نت .

رفتم پیشش نشستم و اون به من سلام کرد…دوستی ما شروع شد…

یه مدت که با هم بودیم اون از من خیلی خوشش اومده بود.من همه ی زندگی مو واسه اون تعریف کردم و اونم با مهربونی همش منو نصیحت می کرد… من یک دل نه بلکه صد دل عاشق شادی شده بودم ..نمی تونستم کلاس برم اما بهم گفت اگه کلاساتو نری واسه همیشه از پیشت می رم ..منم با اینکه اصلا دیگه علاقه ی به ادامه درس نداشتم مجبور شدم برم …من که مشهد و خوب بلد نبودم اما اون منو فقط می برد طرقبه ..وای چه صفایی داشت اونجا…شادی دختر رنج دیده ا ی بود واسه همین وقتی من باهاش بودم می تونست به من تکیه کنه ..من واسه اون فرشته بودم ..اونم عاشق من شده بود .

یه روز به من گفت ببرمش تا اتاقمو بهش نشون بدم …وقتی رفتیم خیلی خونه بهم ریخته بود و من کلی خجالت کشیدم ..دیگه شروع کردیم با هم اتاق و تمیز کردیم … اون روز من حس کردم که شادی یه مشکل بزرگ تو زندگیش داره …ازش خواستم به من بگه چی شده … اون با بغض گفت :سروش من به درد تو نمی خورم.تو لیاقتت خیلی بیشتر از منه . اینو که شندیم داشتم دیوونه میشدم …همون جا کنارش نشستم و دستشو گرفتم و بوسیدم .

من نمی تونستم تصور کنم که می خوام از دستش بدم ..نه غیر ممکن بود …اون واسه من همه ی زندگیشو با گریه تعریف کرد… من از خودم بدم اومده بود که من تو چه جور شرایطی بزرگ شده بودم شادی تو چه جور شرایطی .

بهش قول دادم که کار می کنم و اونو خوشبخت میکنم ..اون تموم زندگی من شده بود...اسمش شادی بود اما خودش خیلی غمگین بود اما جلوی من همیشه سعی می کرد شاد باشه تا منو غصه دار نکنه …

شادی نتونست کنکور قبول بشه و منم که خیلی وقت بود قید درس و دانشگاه و زده بودم …

من تصمیم داشتم برم با پدرش حرف بزنم …یه روزصبح رفتم جلوی خونشون و منتظر شدم پدرش بیاد..یه کم ترسیده بودم ..یه کی اومد بیرون و من رفتم گفتم اقای … گفت بله .گفتم من می خواستم اگه بشه بیام باهاتون در مورد ازدواج حرف بزنم.. پدرش گیج شده بود که من چی میگم اخه خیلی شکسته و بی معنی حرف می زدم..گفت بریم ببینم چی می خوای بگی..

از اشنایی خودم با شادی بهش گفتم ..از وضع خودم پرسید و فهمید که چه جور بچه ای بودم …گفت باید صبر کنم و خودش واسه اینکه جواب بهم بده خبرم می کنه…

چند روزی گذشت.. از شادی هم خبری نبود…پدرش از من که هیچی نداشتم اصلا خوشش نیومده بود…فکر می کرد که من مرد زندگی نیستم خوب درستم فکر می کرد ..اون از روی تجربه حرف می زد من از روی احساساتم. به شادی گفته بود که دیگه دوست نداره با من رابطه داشته باشه …

شب بود ، زنگ زد به موبایلم و پشت تلفن شروع کرد به گریه کردن و اشک منو هم در آورد …اون شب قلب من از عشق لبریز شده بود.. اون به من گفت : سروش عزیزم : خیلی دوست داشتم بتونم عاشقانه کنار تو جونمو فدات کنم .اما پدر من اصلا به اینکه من کنار تو باشم راضی نیست . بهم گفت من می خوام مث یه دوست کنار تو باشم. اما من هیچی نتونستم بهش بگم فقط یه بغض غریبی داشتم .

.گوشی مو خاموش کردم و از خونه رفتم بیرون …

روز بعد شادی اومده بود در خونه...شادی اومده بود پیشم و از درخواستی داشت ..

اون دوست نداشت منو از دست بده ..خوبم می دونست منم نمی خوام اونو از دست بدم..اما پدر شادی حق داشت ..من اصلا عرضه یه زندگی رو بچرخونمو نداشتم .

اون موقع بهترین وآخرین خاطره ی من از شادی بود..اون کنارم نشسته بود..موهاش مشکی و بلند بود..اون واقعا قشنگ بود...هیچ وقت بوسه ای که از سر شوق بر من نثار کردو فراموش نمی کنم ...اما خودش می دونست من دیگه به خاطر هم اون هم خودم پیشش نمی مونم .

با یه حس خیلی سنگینی بهش گفتم من دیگه می رم تهران و یه زندگی جدید و شروع می کنم . (شاید فکر کنین که من چقدر اسون از شادی از عشقم دست کشیده بودم..نه واقعا اینجوری نبود...من خیلی تو خودم شکستم اما هیچ وقت نذاشتم شادی صدای شکستن منو بشنوه)

اون خوشحال شد که منم می رم دنبال زندگیم .( اما اون ته دلش راضی نبود منو از دست بده ...اما فکر می کرد که من راضی شدم که از کنارم بره واسه همین بود که ازم دل کند)اما نمی دونست که من تصمیم دارم هیچ وقت به اونجا بر نگردم..من می خواستم رو پای خودم بیاستم ...

من تو مشهد موندم و کارم این شده بود که خاطراتمو با شادی ورق بزنم …همیشه تنهایی می رفتم اون رستوران سنتی که با شادی می رفتیم…دیگه من به هیچ دختری حسی نداشتم ...

شادی من واسه همیشه رفته بود ..

در کمال ناباوری من دیگه تنها شده بودم ..هیچی سخت تر از این نیست که یک عمر با خاطره ی کسی زندگی کنی که می دونی هیچ وقت دیگه بهش نمی رسی .

گذشت و گذشت

همین الان که دارم می نویسم باز اتش عشق شادی تو قلبم شعله ور شده اما دیگه شادی من خوشبخت شده .

قلبی که محرم من بود الان محرم کسی دیگه ا ی شده ..دلی که برای من می تپید الان برای کسی دیگری

می تپه.

آدمی که لیاقت شادی رو داره …

دیگه پدرم واسه اینکه من برگردم برام پول نمی فرسته اما خودم دارم کار می کنم و به پول اون نیازی ندارم ..

شاید درست نیست که من هنوزم دارم به شادی فکر می کنم اما

فقط مـــــــــرگ می تونه آتش عشق شادی رو در وجود من خـــاموش کنه..

يك شبي با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت/ خاطراتت را به جوي آب خواهم گفت و رفت/ در فرار شعرهايم يك شبي خواهم نشست/ آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت.

                                                                          سُــــــــــــــــــــــــــروش

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღنگارღ♥ღ در سه شنبه 25 اردیبهشت1386 و ساعت 10:8 بعد از ظهر |

ParsTheme

template id : music template name : music green

blueloves

ღ♥ღنگارღ♥ღ

http://blueloves.blogfa.com

ღ♥ღعشق آبیღ♥ღ

سلام :
من نگار هستم20 سالمه یعنی 24 دی میرم توی 20 سال دیپلم کامپیوترم و ویلن هم
میزنم بچه ها اگه دوست داشتین داستان عشقتون رو به ایمیلم بفرستید تا
توی وبلاگم بذارمش
*~**~ احساس سوختن به تماشا نمیشود / آتش بگیر تا بدانی چه میکشم / نازنین من *~**~* Feed Template : RSS THEME Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design blog design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Free rtl Blog Templates Template Design Group Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Free Persian Blog Templates.

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا

************************* Type Writer Status Bar **************************************** اين صفحه را خانگي صفحه ي خانگي خود کنيد *************************************************