از این به بعد هر هفته شنبه هابراتون می خوام فال بذارم
متولدين فروردين:وقتي با مشکلي رو به رو مي شويد دچار وحشت نشويد و دست وپايتان را گم نکنيد بر خود مسلط باشيد و خونسردي خود را حفظ کنيد و پس از کمي فکر راه حل را خواهيد يافت متولدين اين ماه اکثرا دوستدار گردش و مسافرتند و از طبيعت لذت مي برند در اين هفته به کارهاي خود سر و سامان دهيد ![]()
متولدين ارديبهشت : در برابر فشار هاي خانوادگي يا شخصي زود جوش نياوريد آرامشتان را حفظ کنيد بر خي متولدين اين ماه اندکي دهن بين هستند بايد اين مشکلتان را رفع کنيد به هر حرفي که ميشنويد اندکي فکر کنيد اما در حدي که مشکلتان را بتوانيد رفع کنيد اين هفته براي شما يه پيشنهاد کاري خوب پيدا ميشود که با تفکردرست ميتوانيد به آن دسترسي پيدا کنيد![]()
متولدين خرداد :در تصميم گيريهايتان اندکي دقت کنيد اگر هم خودتان به تنهايي بر نمي آييد از دوستان کمک بگيريد اما وقتي تصميمتان را گرفتيد اين دست وآن دست نکنيد اين هفته براي شما هفته خوبي به حساب مي آيد پس سعي کنيد با تفکر نادرست شادي را از خود دور نکنيد![]()
متولدين تير :بيشتر متولدين اين ماه در برابر مشکلات تحمل زيادي دارند اگر شما از آن دسته هستيد که خيلي زود از کوره در ميرويد وقت آن است که اين روحيه را عوض کنيددر اين هفته بيشتر مواظب سلامتي خود باشيد![]()
متولدين مرداد : افکار نادرست را که باعث پريشان حاليتان ميشود از خود دور کنيد اگر بخواهيد اينطوري پيش برويد تمام زندگي خود را از دست خواهيد داد و ديگر پشيماني هيچ سودي ندارد هيچ مي دانيد چقدر درباره بعضي مسائلي که گمان ميکنيد بديهي هستند دچار اشتباه شده ايد هفته پر مشغله اي پيش رو داريد
متولدين شهريور :بکوشيد به ثبات بيشتري در روحيات و خلقيات خود دست يابيد زندگي واقعا زيباتر و شيرين تر از اين هست که شما فکر ميکنيد اشکال در اين است که خودتان آن را پيچيده کرده ايد مثبت بينديشيد عصبانيت دردي از شما دوا نميکند در اين هفته بيشتر مواظب حرکاتتان باشيد ![]()
متولدين مهر :همگان اشتباه ميکنن اين که ديگر دليل مناسبي نيست که شما گاه وبي گاه خود را سرزنش ميکنيدآنها را فراموش کنيد اما درس گرفتن از آنها را همواره به ياد داشته باشيد مطالعه ميتواند شما را از آنچه آزارتان ميدهد دور کند اين هفته هفته خوبي براي شما نيست اما با فکر درست ميتوانيد آن را خوب کنيد
متولدين آبان : از درونگرايي بيش از حد دست بکشيد خودتان را از لاکي که به دور خود کشيده ايد خارج كنيد کمي به اطرافيانتان دقت کنيد رفتارتان اصلا درست نيست سعي کنيد در اين هفته به اعصابتان مسلط باشيد واگر نه عواقب خوبي ندارد ![]()
متولدين آذر :در اين ماه خيلي حساس و زود رنج شده ايد احساسات خود را کنترل کنيد از خيال بافي هاي بيهوده دست بکشيد با محبت بيشتري با نزديکان برخورد کنيد با اين کار تمام مشکلاتتان از بين ميرود در اين هفته بايد به کارهاي باقيمانده سامان دهيد
متولدين دي :از انزوائي که گهگاه به سراغتان مي آيد دوري کنيد چند وقتي است که مشکلي ذهن شما را به خود مشغول کرده از گذشته دور شويد به آينده فکر کنيد به آنچه که تازه پيدايش کرده ايد شايد يک دوست باشد يا شايد يه احساس تازه اين هفته را به گردش و تفريح برويد و با آنان که دوستشان داريد همراه باشيد ![]()
متولدين بهمن :اضطراب را از خود دور کنيد اين همه بد گماني براي چيست کمي به اعصابتان مسلط باشيد بهتر است کمي در آرامش به کارهايي که کرده ايد بينديشيد ومشکل را خودتان حل کنيد هفته خوبي داريد سعي کنيد نهايت استفاده را ببريد![]()
متولدي اسفند :چند وقتي است که دلتان براي يکي از عزيزانتان تنگ شده اما هر کاري ميكنيد نميتوانيد آن را بيابيد بهتر است کمي بر اعصابتان مسلط باشيد با توکل به خداوند متعال به ديدار يار ميرويد در اين هفته بيشتر مراقب سلامت روحي خود باشيد ![]()
بچه ها سلام :
امروز براتون مي خوام يه پست جديد بذارم پستي که اسمش" سر گذشته " اين پست مي تونه براي هميشه توي وبلاگم باقي بمونه اما با همکاريه شما پس شما هم ميتونيد با انتقادات وپيشنهاداتون اين پست رو براي هميشه توي وبلاگم ببينيد
امروز مي خواييم با هم به گذشته يکي از نسل سو مي ها سر بزنيم اونم مثل من و شما گذشته اي داره با اين تفاوت که اون جرات بيان گذشته اش رو داره اما ما نداريم البته شايدم بعضي ها داشته
باشن مثل تو آره تو که الان داري اين پست رو مي خوني
اره شايدم داستان بعدي قصه زندگيه تو باشه پس يادتون نره شما هم ميتونيد داستان زند گيتون رو
به ID من بفرستين
راستي بچه ها آقا ايوب از شما کمک مي خواد شما بايد به اون کمک کنين يعني بايد در مورد زندگيش نظر بدين تا اونم مثل من و شما بتونه دوباره به زندگي برگرده![]()
نظر يادتون نره
ID MAN : negar _bluelove2001
حالا بفر مائین یه فنجون قهوه میل کنین توی این هوا می چسبه![]()

بسم الله الرحمن الر حيم
مي خوا م داستا ن عشقمو بينويسم فك مي كنم اين طوري آروم ميشم من ايوب اهل بوشهر خب بهتره برم سر اصل مطلب خيلي كوچيك بودم انقده كه تازه دست چپ و راستم از هم تشخيص مي دادم من از همون موقع عاشق شدم سميه خانوم دختر عموم رو خيلي دوسش داشتم هيشـــــــــــــــــــــــــــــــكي نمي تونه تصورشو بكنه چقدر دوسش
داشتم تا ما از شهرمون يعني بوشهر رفتيم شيراز بابا تو فرهنگ شهر يه خونه خريد ما هم رفتيم اونجا ازش جدا شدم كوچيك بودم 7 سالم بود ولي خوب اين چيزا رو مي فهميدم رفتيم نشستيم اونجا خيلي ناراحت شدم ولي كاري نمي شد كرد ازش جدا شده بودم رفتم مدرسه كلاس اول بودم سال تحصيلي تمو م شد تابستون اومد 15 تير بود يه
روز ساعت 2 بعد از ظهر بود داشتم تو حياط بازي مي كردم ديدم در ميزنن رفتم درو باز كردم واي خودش بود سميه با مامان و باباش با أبجي بزرگش بود اومده بودن خونه ما داشتم بال در مي اوردم تابستون و كاملاً خونه ما بودن بعد به پيشنهاد مامانم سميه پيش ما موند خونوادش تابستون كه تموم شد رفتن خيلي خوش مي گذشت تا بستونا خونوادش مي اومدن خونه ما تا كلاس چهارم پيش ما بود جالب اينجا بود كه سميه 15 روز از من كوچيكتر بود يعني همسن بوديم ولي هيچ وقت بهانه مامانشو نمي گرفت من خيلي بهش محبت مي كردم من پسر بزرگه بودم تابستون بود رفتيم با عموم اينا ايران گردي وقتي بر گشتيم خونه (شيراز)عموم اينا سميه رو با خودشون بردن انگار داشتن قلبمو با خودشون مي بردن اونا سميه رو با خودشون بردن من طاقت نياوردم يه سالي شيراز مونديم به اصرار زياد من مامانم بابامو مجبور كرد برگرديم زادگاهمون سال تحصيلي تموم شد ما هم بر گشتيم يعني من بر گشتم پيش سميه خودم من تو كلاسمون شاگرد اول بودم سميه هميشه سعي مي كرد از من جلو بزنه ولي هيچ وقت موفق نشد تو درساش كمكش مي كردم سالها از پشت سر هم مثل نور مي گذشت عشق منم به سميه بيشتر ميشد بيشـــــــــــــتر بيشـــــــــــــــتر هنوز بهش نگفته بودم كه دوسش دارم سال اول دبيرستان بودم يه روز عمو كوچيكم سربازي بود مرخصيش تموم شده بود مي خواس بر گرده سر خدمتش از در خونه مي رفت منو سميه كنار هم وايستاده بوديم يهو عمو گفت چقدر به هم مياين انگار داشتن دنيا رو بهم مي دادن سميه هم پوزخندي زد من كه تو پوست خودم نمي گنجيدم بعد همونجا دلمو زدم به دريا و تو جمع بهش گفتم كه دوسش دارم سميه اخم كرد جوري كه داشت باورم ميشد اون منو دوست نداره و رفت خونشون عموم كه رفت رفتم خونشون كشيدمش تو اتاق گفتم من دوست دارم بخدا نمي تونم دوريتو تحمل كنم يعني تو اينو تا حالا نفهميدي ،اخم كرد گفت ديونه من ميميــــــــــــرم برات منو گرفت و سخت بوسم كرد از خجالت آب شدم واي چه لحظه اي بود هيچ وقت يادم نميره ديگه ما دختر عمو , پسر عمو نبوديم عاشق و معشوق بوديم اگه يه روز نمي رفتم خونشون ببينمش اون مي اومد خونه مــــــــــــــا هميشه اكثراً موقع ها عصري كه مي شد با هم مي رفتيم كنار دريا با هم قدم ميزديم چه روزايي بود يادش بخير باباش مي رفت دوبي وقتي بر مي گشت هر چي واسش مي أورد خوردنياشو همش واسه من مي ذاشت .من خيلي دوسش داشتم خيلي دوسم داشت عـــــــــاشقش بودم ديگه تو فاميل همه فهميده بودن همه مي دونستن ما مال هميم وقتي مي رفتم خونشون مامانش خيلي من ودوست داشت مي ذاشتنم رو سرشون تــــــــــــا اينكه سال سومم تموم شد من فني بودم پيش دانشگاهي نداشتيم اونم تجربي بود اون رفت پيش دانشگاهي من كنكور دادم قبول شدم هم خوشحال بودم هم ناراحت چون داشتم از پيشش مي رفتم اونم همين حال و داشت جوري شده بود كه نمي خواستم برم ولي اون نذاشت گفت بايد بري اگه منو مي خوا ي بخاطر من بايد بري من دوريتو تحمل مي كنم(هر جاي دنيا كه باشي دل من تو رو مي خواد) منم رفتم كه اي كاش پام ميشكستو نمي رفتم ولي دائم با هم در تماس بوديم جوري كه هزينه گوشيم خدا ميدونه چقد مي اومد يه ترم خوندم ديدم خدااااااااااااااااااااااااااااا داره چي ميشه داشت ارتباطمون كمتر ميشد حس مي كردم داره ازم دور ميشه گفتم اين سميه من نيست ترمم كه تموم شد برگشتم خونه هنوز نرسيده بودم خونه رفتم خونه عموم اينا رفتم پيش عشقم بغلش كردم اونم منو سخت گرفت آخيـــــــــــش خيالم راحت شد هنوز همون بود هر چند تغيير كرده بود فكر كردم اينم اثراته دوريه يه كمي غريبي ميكرد چون روزي كه موندم با زمجبور شدم برگردم سر درسو مشقم باز اومدم داشت رابطمون كمرنگتر ميشد جوري كه ما اگه يه روز با هم حرف نمي زديم انگار روزمون شب نمي شد ديگه هفته يه بارم با هم در تماس نبوديم اون يه هفته هم من زنگ ميزدم نه اون ،ازش انتظار نداشتم يه هفته شد يه ماه ديگه طاقت نداشتم عيد شد برگشتم خونه رفتم خونه عموم رابطه مون كمرنگ شده بود ولي به روي خودش نمي آورد بازم چيزي بهم نگفت عيد تموم شد منم باز برگشتم به خودم اميد مي دادم كه چيزي نشده از درس و مشقم افتاده بودم نمراتم خيلي افت كرده بود جوري كه استادام مي گفتن تو اوني كه اول سال اومده بود اينجا نيستي سر كلاس با هيشكي حرف نمي زدم همش تو خودم بودم يكي از استادام منو خيلي دوست داشت منم دوسش داشتم هي به من مي گفت ايوب پاشو برو بيرون يه هوايي بخور منم مي رفتم خيلي حالم بد بود نميتونيد تصورشو بكنيد رابطمون اونقدركمرنگ شده بود كه باورش برام سخت بود ولي بازم مي گفت دوست دارم منم به همون حرفاش دل خوش مي كردم واحدامو به يه بد بختي پاس كردم مشروط نشدم كي باورش ميشد من نمره 10 بگيرم بگذريم تابستون شد برگشتم خونه بازم اول خونه عمو رفتم با هم بوديم تا تير ماه يه روز بردمش خريد وقتي برگشتيم بهم گفت وايسا كارت دارم منم گفتم چشم خانومم مي خواست يه چيزي بگه ولي روش نميشد آخرشم روش نشد من رفتم خونمون يه ساعت بعد أبجيش بهم زنگ زد گفت زود بيــــــــا مي خوا م يه چيزي بهت بگم گفتم چي گفت
زود بيــــــــا رفتم خونشون ديدم سميه نيست رفته بود خونه مادر بزرگش پيش خالش مليحه آبجيش گفت بيا بشين اينجا باهات كار دارم دو سال از من بزرگتره گفتم بگـــــــــو چي مي خواي بگي خيلي طفره رفت بعد گفت خيلي دلم مي سوزه گفتم چرا گفت دلم واسه خودم مي سوزه كه خواهر سميه هستم گفتم چي ميگي توووووووووو به عزيز من توهين نكن گفت عزيز توووووووو خنديد گفت: خبر نداري گفتم چي رو يه دست نوشته به دستم داد دست خط سميه بود توش نوشته بود ««من هم دل دارم و مي توانم ديگري را دوست بدارم»» واي چي نوشته بود من باورم نشد فك كردم يه شوخيه گفتم اصلاً شوخيه با مزه اي نبود رفتم خونه مادر بزرگش دنبالش در زدم خاله اش اومد بهش گفتم بگو سميه بياد كارش دارم سميه اومد تا اومد گفتم مليحه چي ميگه زانو زد افتاد به پام گفت منو ببخش گفتم ديوونه چيكار ميكني گفت منو ببخش گفتم چرااااااا گفت من بهت بد كردم داشتم مي مردم گفتم بگو چي مي خواي بگي گفت من هم دل دارم و مي تونم يكي ديگه رو دوست داشته باشم بـــــــــــــــاورم نميشد فك كردم دارم كابوس مي بينم ديگه كار از كار گذشته بـــــود گفتم
چراااااااااااااااااااااااااااااا چرااااااااااااااااا من مگه چيكارت كرده بودم گفت من يكي ديگه رو دوست دارم ديگه نفهميدم چي شد سوار ماشين شدم رفتم نمي دونستم كجا ميرم فقط رفتم اينقدر سرعت داشتم كه نگو تا 180 تا شو خودم ديدم بعدش ديگه نفهميدم , داشتم سبقت ميگرفتم يه پرشيا بهم رسيد خواستم به اون نزنم خودمو زدم به پل از پل پرت شدم پايين چند متر ملق زدم ديگه نفهميدم چي شد وقتي چشمموبازكردم ديدم مامانم بالاي سرمه يه هفته أي سي يو بودم بعد از اين كه به هوش اومدم دكتر گفت مي تونيد ببريدش خونه گيج بودم چندين ماه گيج بودم تا يه ماه هيشكي رو نمي شناختم تا حالم خوب شده ماشين له شده بود ماشينو 15 روزي بود بابام واسم خريده بود ديگه هيچ كجاي ماشين شبيه به زانتيا نبود بي خيال به درك خب سرتونو درد نيارم بابام بنده خدا رفته بود دانشكده دو ترم مرخصي گرفته بود همين تابستون قبلي بود 84 اين اتفاق افتاد خب مي خوايد بدونيد چي شد سميه بهم نارو زد به مني كه با تمام وجودم مي خواستمش عموم يه دوستي داشت به نام مهدي هميشه مي اومد خونشون سميه هم كه هميشه خونه عزيزم بود عمومم كه هنوز مجرد بودوبا دوستاش در ارتباط بود اون پسره مهدي با رفتن و اومدن زيادش عاشق سميه ميشه و سميه رو گول ميزنه «سميه اگه واقعاً عاشق من بود هيچ وقت به اون علاقه مند نمي شد »ديگه هر چي بود گذشته الانم نشستم تو خونه دارم ديوارو تماشا مي كنم سر گرميه من فقط اينترنته هر وقت دلم مي گيره ميام نت حالا سميه شده معشوقه مهدي ، مهدي رفته خواستگاريش زن عموم اون و خونوادشونو انداخته بيرون چون كاملاً از موضوع ما با خبربودن به سميه گفته اگه موهات رنگ دندونات بشه نمي زارم به مهدي برسي آره سميه به من نارو زد اون عاشق نبود اون لياقت عشق پاك منو نداشت من تو عمرم به غير اون به كسي ديگه فكر نكردم در صورتي كه خيلي ها بودن , هيچ وقت به غير اون به كسه ديگه نگاه نكردم حيف اين دل پاكم همه چي دارم از مال دنيا بي نيازم ولي هيچ كدوم اينا به درد من نمي خوره دعــــــــــــــــــــــــــــــا مي كنم هيشـــــــــــــكي اينطوري نارو نخوره من خيلي بدبختم خيلــــــــــــــــــــــــــــــي خيلي خيلي الان خير سرم بايد دانشگاه باشم كه بازم نرفتم تصميم دارم ترم بهمن برم كه ميــــــــــــــرم با غصه خوردن چيزي حل نميشه گذشته ها گذشته _سرتونو درد آوردم ببخشيد اينم داستا عشق من تقديم مي كنم به همه نسل سومي ها ازش پند بگيريد .....
پايان
اهاي تويي كه ازمن با هر رنگ و فريبي _ مي خواي دل ببري با ز، ولي با من غريبي_اگه تو حقه بازي، منم دستتو خوندم _يكي ديگه رو تو قلبم _به جاي تو نشوندم_اگــــــــــه عشق منـــــــــــــي ،چرا با ديگروني__مي خواي بري برووووووو، چرا دل مي سوزوني_ولي يه روز مياد، كه ديگه خيلي ديره_يكي ديگه تو قلبم ،جاي تو رو ميگيره_اگه عشق منـــــــــــــــــــــــــــي چرا با ديگروني.........
این شعر رو هم خود آقا ایوب برای عشقش گفته :
منم يه عاشق شکست خورده چشمم به در بستم به درگاه خدا مونده
خدايا فرجي کن دردم دوا کن_واسه اين دل شکستم ياري عطا کن_ياري عطا کن با وفا _نه به مثل يار اولي بي وفا
عزيز بنشين کنارم جلالت کم نميشه_نصيب من و تو با هم نميشه_نصيب ما تو کار خدايه _چه کنم که خدا راضي نميشه![]()

بچه ها نظر یادتون نره ما باید به آقا ایوب کمک کنیم آره من و تو
اين شعر رو که از سرو دهاي خوا هر خوبمه تقديم مي کنم به آقا ايوب اين شعر مي تونه التيام بخش باشه براي من . براي تو و براي همه
نترس از اينکه يه روزي به اون که مي خواي نرسي
نترس از اينکه عاقبت به آرزو هات نرسي
نترس از اينکه اون بره روي دلت پا بذاره
با درد سخت بي کسي باز تو رو تنها بذاره
غصه نخور . گريه نکن يه روز دوباره اون مياد
هر جاي اين دنيا بره مثل تو گيرش نمي ياد
![]()
![]()
بیوگرافی هیلاری داف![]()
![]()
![]()

نام: هیلاری
نام خانوادگی: داف
نام کامل: هیلری ارها د داف
تاریخ تولد : ۲۸ سپتامبر ۱۹۸۷
شغل :بازیگر ـ خواننده
محل تولد: تگزاس
هیلاری متولد هوستون ـ تگزاس و دومین بچه باب داف مالک فروشگاه های زنجیرهای است و همسرش کالین کاب خانه دار است اسم میانی هیلاری ارهاد است این اسم . امریکا ی - آلمانی است را از مادر بزرگ پدریش ( Mary Erhad ) به ارث برده و از طرف ما در بزرگ مادری ( Amy Beulah Schlemer ) آلمان تبار است مادر هیلاری مشوق اصلی او بود تا به کلاس های بازیگری برود خواهر بزرگتر او هيلي داف به همراه هيلاري در تئاتر هاي محلي برنده شدند. هيلاري در 6 سالگي در بالت ( رقص ورزشي هنري ) ناتكركر در سان تیگو شركت كرد . هر دو خواهر ( هيلاري - هيلي ) بيشتر علاقه مند به بازيگري حرفه اي شدند . و سر انجام آنها به همراه مادرشون به كاليفرنيا نقل مكان كردند ولي پدرشون باب داف همانجا در هوستون ماند تا شغلش را حفظ كند . بعد از اون هيلاري و هيلي چندين برنامه تلويزيوني رو گردوندند .

زندگی شخصی : داف همچنين با آرون كارتن در سال 2003 دوست بود . (هيلاري داف و ليندسي لوهان براي هم رقيب محسوب مي شوند) ديده شده بود كه ليندسي لوهان در بعضي مواقع بيشتر از هيلاري با آرون كاترن در ارتباط بوده و با هم بودند . هيلاري داف از اينكه گفته شد شما بيشتر از مدل و استايل آوريل لاوين استفاده مي كنيد مخالفت كرد و اين گفته رو نقض كرد . رنگ موهاي هيلاري داف به طور طبيعي قهوه اي روشن هست اما بعد از 11 سالگي رنگ اون رو به بلوند بي حال تغيير داد . هيلاري و خواهرش هيلي 6 سگ دارند به نام هاي لولا - ماسي - چيكووتا كه مال هيلاري و سه تاي ديگه مال خواهرشه که اسمشون رو نمی دونم .

هیلاری در 12 مارس 2004 یک خط تولیدی لباس راه انداخت با عنوان "استاف" بای استاف که در " آمریکا . کانادا . استرالیا" عرضه شد . یک شرکت بزرگ عروسک سازی " یک عروسک از هیلاری داف در سال 2004 درست کرد و وارد بازار کرد . خواهر هيلاري يعني هيلي هميشه دوست داشته خواننده خوبي مثل هيلاري بشه . هيلاري در اين زمينه در يكي از آهنگاش كمكش كرده . با خوندن 2 نفري در یکی از آهنگها که نامش رو نمیدونم و در کشورهای همچون " مکزیک " آمریکا " کلمبیا به فروش رسید " اون آهنگ خیلی متقاضی داشت و موفق بود . گفته مي شود كه هيلاري نيز با جول مادن دوست هست . خود هیلاری بالاخره و بعد از مدتها این قضیه رو پذیرفت و دوستیشون رو قبول کرد و این دو با همدیگه وقتی آشنا شده بودند که هیلاری 16 و جول 24 ساله بود . در اواخر 2005 هيلاري يك ماه دست از كار كشيد كه با جشن تولد 18 سالگيش مصادف شد . هیلاری داف فقط 16 سال داشت که در فیلم " لیز مک گویر " بازی کرد و بعد از اون و در 17 سالگی به خاطر بازی در فیلم قصه ی سیندرلا 2 میلیون دلار دریافت کرد . این بازیگر با این سن کم " یک شرکت لوازم آرایشی به نام خودش دارد . و خبر جدید این که هیلاری ادکلنی با نام " ویت لاو " وارد بازار کرد و چند روز پیش در نیو یورک رسما افتتاح شد هیلاری رئیس این کارخانه است و در روزهای دوشنبه و پنجشنبه به آنجا سر میزند.
اینم عکس مراسم معر فی هیلاری جونم :

اینم اولین عکس تبلیغاتی ادکلن هیلاری:

بچه ها برای این پست خیلی زحمت کشیدم شما هم با نظراتون خستگیم رو در بیارین ممنون
تا پست بعدی بای![]()
![]()
