
کی دستای عزیز تو تبر برای ساقه کرد
کینه روکی یاد تو داد تو هم شدی مثل همه
از تن گرم و عاشقت کی ساخته یه مجسمه
نمیشه باورم تویی، نه، اینکه چشمای تو نیست
تو طاقتت نبود منو ببینی با چشمای خیس
از لب قصه ساز تو مونده صدای دشمنی
سخته که باورم بشه تو همون عاشق منی
.
چه اهمیتی داره که سال نو شده ؟ چه اهمیتی داره که 86 یا 87 یا شایدم 90 !!! ؟؟
چه اهمیتی داره سر سفره هفت سین از آرزوهام بگم ؟؟ از خدا بخوام برآوردشون کنه ؟؟؟
جدا چه اهمیتی داره وقتی 1 سال بیشتر از عمر من میگذره ؟؟
وقتی 1 سال بزرگتر میشم و 1 سال از ارزوهام دورتر میشم ؟؟؟
وقتی هر سال 1 سال بیشتر از آدمها متنفر میشم !؟ یا اینکه میفهمم دیگه هیچ آدم خوبی پیدا نمیشه دیگه هیچکی نیست که من و به خاطر خودم دوست داشته باشه ؟!؟؟!؟!!
چه فرقی میکنه که امسال سال خوبی باشه یا سال بدی ؟!؟!؟!
چه اهمیتی داره که سفره هفت سینمون 7 تا سین داشته باشه یا 5 تا ...؟؟!
وقتی آرزوهام به سراب تبدیل میشه .... تا جایی که دیگه یادم میره آرزو یعنی چی ؟!!
تا جایــــــــــــــــــــــــــــــــی که دیگـــــــــــــــه آرزویی ندارم
تا جایی که دیگه مهم نیست هنوزم به یادمی یا نه ؟؟
تا جایی که مهم نیست من و ......................!!
وقتی میدونم تو هیچی از من نمیدونی !!
وقتی میدونم همه اینها قصه تقدیره !!
وقتی میدونم یواش یواش دارم از خدا دور میشم واسه خاطر ..........
اصلا چه اهمیتی داره که تو من و درک کردی یا نه ؟!؟!؟!
که تو فقط واسه سرگرمی داری متن من و میخونی در حالی که نمیتونی بفهمی پشت حرفهای من چیه ؟؟!!
.
.
.
در ابعاد این عصر خاموش،
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم،
بیا تا برایت بگویم که تنهایی من .....
نه! نیا! چون نخواهی فهمید ......
و هنگامی که نمیفهمی سکوت را ترجیح می دهم،
زیرا تحمل حرف های مدفون شده در سینه ام هزار مرتبه آسان تر از حرف های ماسیده و معلقم در هوای بین من و توست ......
پس هیس !

به نام او که اگر حکم کند همه محکومند
میخوام باهات حرف بزنم ، درد دل کنم
به حرفهام گوش میدی ؟؟
اجازه دارم سرم و بزارم رو شونه هات و باهات حرف بزنم ............ ممنونم که مثل همیشه
روم رو زمین ننداختی
پس خوبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ گوش کن :
میدونی دلم تنگ شده برای بچگیامون برای دعواهامون
برای گریه های گاه و بی گاهمون که همه رو مجبور میکردیم اون چیزی که میخواییم رو
برامون بخرن
اون روزها اونقدر قشنگ بود که زود گذشت
اون روزها بچه بودم و نمیدونستم وقتی بزرگ میشم شیطان صفتهایی رو میبینم که تو بچگیم
ازشون فرشته ساخته بود م
بچه بودم و عروسک ها رو دوست داشتم
پسرها هم وقتی بچه بودن مردهای قوی رو دوست داشتن
امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
حالا که همه مون بزرگ شدیم پسرها عروسک ها رو دوست دارن و دخترها هم.........
مردهای قوی رو
به نظرت چرا جاهامون رو با هم عوض کردیم
چرا دنیامون عوض شد ؟
چرا آرزوهامون رنگ باخــــــــــــــــــــــــــــــــــت
تا حالا بهش فکر کردی چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟
اما من فکر کردم برات میگم تا بدونی :
کوچک بودم و آرزوي بزرگ شدن داشتم انقدر از دنياي اصلي خودم دور شده بودم که هر لحظه براي رسيدن به بزرگي گامي بر ميداشتم آينده اي شيرين را مي ديدم کم کم بزرگ شدم آنقدر که معني خيلي از ناگفته ها را فهميدم بزرگ شدم و از افکار کودکي ام جدا شدم هرروز چيزي تازه از اين زندگي جديد را مي ديدم. هر روز غم، هر روز درد آري بزرگ شدم و دنيايي که من براي بزرگي ام ساخته بودم ويران شد
بزرگ شدم و زيبايي در اين بزرگي نديدم دنيايي که بزرگ بودن در آن به معناي پول وثروت است دنياي که با دنياي من قابل قياس نيست دنيايي که براي داشتن يکنفر انقدر سر خورده و سر شکسته ميشوي که ديگر نايي براي حرکت نخواهي داشت دنيایي که دروغ و ريا سر لوحه کار اطرافيان است دنيايي که براي به دست اوردن او بايد انقدر داشته باشي انقدر دروغ بگويي انقدر به ديگران ظلم کني تا به او برسي همه اينها براي رسيدن به اوست اما اين دنيايي نبود که در خيالم مي ديدم دنياي من رنگي بود انقدر رنگي که نور روشنايي در ان به وفور ديده ميشد اما دنياي که ميبينم چيزي بجز رنگ سياهي ندارد دنياي انان سياه، سياه است اين بود آن دنياي که براي رسيدن به آن روياها و خواسته هاي کودکي ام را ويران کردم بدون اينکه بدانم دنياي من اين است دنياي من دنياي نور و عاطفه بود
دنيایي که درو... غ بايد حرف من ، تو و او باشد تا بتوانيم ... در اين دنيا زندگي کنيم
یادمه یکبار یکی بهم گفت: وقتی عروس شدی عروسک ها رو دعا کن
با خودم گفتم شاید عروس که باشی عروسک ها رو دعا کنی خوشبخت
بشن
فکر کردم همه عروس ها خوشبختن
امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
حالا میخوام بهت بگم وقتی عروس شدی هیچ عروسکی رو دعا نکن که مثل
خودت زجر بکشه و بدبخت بشه
دراين بازار نامردي به دنبال چه ميگردي؟
نمي يابي نشان هرگز توازعشق وجوانمردي!
بروبگذر از اين بازار'' ازاين مستي وطنازي " ! اگرچون کوه هم باشي در اين دنيا تو مي بازي !!!!!!!!
ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم
بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم
با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد
شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم
ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد
منکه ویرانتر از آن ابر بهاری نشدم
ای خدا غصه نخور باز همین می مانم
من زمین خورده این ضربه کاری نشدم
هرکسی خواست تو رااز من جدا سازد دید
هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم

سلام
برگشتم با هزار و یک نوع فکر و اراده جدید
با خودم کُلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی فکر کردم
به اتفاقی که برای عزیزترینم افتاد و باعث شد اون آپ رو بنویسم
وبلاگم رو تعطیل کنم و به همه مردها شک کنم
گرچه هنوزم ازشون ..............
نمیگم چون نمیدونم چی باید بگم
نمیگیم چون نمیخوام به کسی توهین بکنم
امـا همه ما میدونیم مجبوریم در کنار مردمی زندگی کنیم
که از بین 10 نفرشون 9 نفرشون جزو همون گروهی هستن که با قلب و روح آدمها بازی میکنن
و میشن گرگ زمونه
خواستم دیگه ننویسم نه توی دفتر ذهنم، نه توی دفتر مجازیم
خواستم تا همیشه سکوت کنم
امــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا...
حالا دیگه هم میخوام بنویسم هم سکوتم و بشکنم
چون با خودم میگم :
ننوشتن برای چه ..........
دل تشنه ات را
چند روز سکوت سیراب نمیکند
سکوت تنها سرابی ایست
و تو همچنان تشنه میمانی .......................

خیلی دلم میخواد بدونم چی باعث میشه یه آدم اینقدر
پست و کثیف باشه که ارزش واقعی خودش و فراموش کنه
میخوام بدونم یه آدم وقتی خودش توی باتلاق کثافت و لجن گیر کرده
چه جوری دلش میاد دیگران رو با خودش همراه کنه
راستی عشق اصلا وجود داره؟
میخوام بدونم کدوم دیوونه ای دست به این حماقت میزنه
حماقتی که جبرانش خیلی سخته
توی این شهر شلوغ که همه با دلهره از کنار هم رد میشن
توی این شهر کثیف که آدمهای کثیفتر از خودش و توش جا داده
بوی تعفن این آشغال صفتها از 100 کیلومتری مشخصه
جایی که من توش زندگی میکنم میتونی کثافترین ادمها رو پیدا کنی
میتونی بفهمی زیر این ظاهر آراسته چه آدم بد ذاتی داره زندگی میکنه
زندگی !!!!!!
راستی تا حالا زندگی کردی
زندگی با آدم کثیفی که حتی به عشق خودش رحم نمیکنه
به عشقی که میتونست یه روز جاودانه بشه
تو ............................ آره تو مذکری که اینقدر آشغالی
اینقدر حقیری که برای بودن بین آدمها
برای اینکه بخوای وجود حقیرت و به دیگران ثابت کنی
حاضری با آرزوهای دختری بازی کنی که شاید واقعا تو رو میپرستید
ولی غافلی از اینکه یه روزی یکی پَستر از خودت با نزدیکترین کسانت این کارو میکنه
و تو اونوقته که میفهمی دنیا اونقدر ها هم که فکر میکنی بزرگ نیست
و تاوان گناهت و همین جا بین همین آه کشیده ها باید پس بدی
حالا میخوام بدونی وقتی دلش شکست زیر لب با خودش چی زمزمه میکرد :
این روزها همچون کابوس می مانند،
لحظه ای بیدار می شوم ... باور نمیکنم آنچه را که گذشته است،
ایمانم را به همه چیز از دست داده ام، حتی به خودم،
باز دوباره به خواب می روم،
خدایا این بار دیگر کابوس نمی خواهم،
کاری کن بیدار که شدم فراموش کرده باشم !

نگاه به گریه هام نکن من از تو بی وفاترم
تو اشتباه عمرمی که دیگه تکرار نمی شی
این دفعه دیگه برنگرد تو واسه ما یار نمی شی
نه غم می خوام نه خاطره فقط بذار رها بشم
تو این غریبی نمیخوام مجنون قصه ها بشم
از توی قصه هام برو دیگه تو فکر من نباش
تموم کن این غافله رو نمک رو زخم من نپاش
همیشه بی گناه تویی همیشه تقصیر منه
نگاه بی وفای توهمیشه طعنه میزنه
بازم دارم می بخشمت این اشتباه آخره
گذشتم از گناه تو ولی خدا نمی گذره....
آنگاه که غرور کسي را له مي کني
آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني
آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،
آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري
آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،
آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ،
مي خواهم بدانم، دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني
تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟
بسوي کدام قبله نماز مي گذاري که ديگران نگذارده اند ؟
برای شکستن کدام دل گریه کرده ای ؟ برای خوشبختی کدام بنده جزء خودت دعا کرده ای ؟
که حالا از خدای او و خودت میخواهی تو را خوشخت کند !!!!!!!!!!

دوستای گلم سلام نمیدونم چرا اما خیلی متاثر شدم از اینکه همه
جوونهای کشورمون باید با یاد عشقشون یه عمر سر کنن
از اینکه عشق باعث میشه همیشه ساکت و خاموش به گذشته فکر کنی
نمیدونم چی بگم آقا سروش شاید داستانتون مثل همه
داستانهای عشق دیگه یه نکته آموزنده داره
من که جدی جدی باور کردم نباید عاشق هیچکی بشم
خوب داستان رو بخونین تا بدونین چی میگم
__________________________________________
من 23 سالمه و بچه پایتختم .
من جایی زندگی می کنم که تموم ستاره هاش خاموشه ..خورشیدش بی فروغه… تو اسمونش ماهی وجود نداره ….
خدایــــــــــــــــــــــــا این نبود سهم من از عشق پاکم …
ما وضع زندگیمون خیلی خوب بود… من تو نوزده سالگی دیپلم حسابداری گرفتم و حاضر شدم برم دانشگاه با اینکه اصلا میلی به رفتن نداشتم ..
دیگه اسم منو انواع کلاسهای کنکور نوشتن و با هزار درد سر من تونستم دانشگاه شبانه مشهد قبول بشم.پدرم که اول راضی نبود من برم اما خودم دیگه از وضع زندگی مون خسته شده بودم .می خواستم یه مدتی از همه دور باشم . اونجا واسم یه اتاق کوچیک اجاره کردن و پدرم ماه به ماه واسم پول می فرستاد .. روزای اول خیلی سخت گذشت.خیلی تنها بودم و بعضی وقتها تصمیم می گرفتم بر گردم تهران.
اما دوست نداشتم دیگه برم ..
ماجرای من از اینجا شروع میشه که :وقتی ترم اول و در کمال ناباوری تموم کردم چند روزی به درخواست مامانم رفتم تهران…اونجا به این فکر افتادم که یه ماشین واسه خودم جور کنم تا تو مشهد راحت باشم . خیلی به بابام التماس کردم اما اون خیلی لجباز بود و حاضر نبود یه دونه ماشین واسه من بخره .. شبانه ماشین مامانمو که 206 بود بر داشتم و راه افتادم و اومدم مشهد…به خاطر این کارم از خیلی چیزها محروم شدم اما واسم مهم نبود..حالا بگذریم .
ترم دوم رو با ماشین خودم رفتم جلوی دانشگاه .دیگه تو دانشگاه من بچه خوشگل بودم .تقریبا همه منو می شناختن یه روز وقتی با دوستام می خواستم برم خونه، شادی رو دیدم ..انگاری از خود بی خود شده بودم..اون خیلـــــــی زیبا بود…شب اول اصلا نتونستم بخوابم .همش اون تو ذهنم بود… من با نگاه اولم دلداده اون شده بودم …همیشه ساعتهای سه از جلوی دانشگاه ما رد میشد رشته اون ریاضی بود و داشت واسه کنکور می خوند.دیگه اون موقع من منتظرش می موندم و هر وقت رد میشد فقط نگاش می کردم اصلا نمی تونستم برم جلو..با اینکه اون می دونست من نسبت به اون یه جوری شدم ..
دیگه نمی تونستم صبر کنم تا اینکه رفتم جلو و پا به پاش راه رفتم ..بهش گفتم سلام..اون جواب منو نداد…من بهش اصراری نکردم و وایستادم سر جام ..اون یه کم که رفت جلوتر منو با اشاره صدا زد و گفت بیا و خودش رفت تو یه کافی نت .
رفتم پیشش نشستم و اون به من سلام کرد…دوستی ما شروع شد…
یه مدت که با هم بودیم اون از من خیلی خوشش اومده بود.من همه ی زندگی مو واسه اون تعریف کردم و اونم با مهربونی همش منو نصیحت می کرد… من یک دل نه بلکه صد دل عاشق شادی شده بودم ..نمی تونستم کلاس برم اما بهم گفت اگه کلاساتو نری واسه همیشه از پیشت می رم ..منم با اینکه اصلا دیگه علاقه ی به ادامه درس نداشتم مجبور شدم برم …من که مشهد و خوب بلد نبودم اما اون منو فقط می برد طرقبه ..وای چه صفایی داشت اونجا…شادی دختر رنج دیده ا ی بود واسه همین وقتی من باهاش بودم می تونست به من تکیه کنه ..من واسه اون فرشته بودم ..اونم عاشق من شده بود .
یه روز به من گفت ببرمش تا اتاقمو بهش نشون بدم …وقتی رفتیم خیلی خونه بهم ریخته بود و من کلی خجالت کشیدم ..دیگه شروع کردیم با هم اتاق و تمیز کردیم … اون روز من حس کردم که شادی یه مشکل بزرگ تو زندگیش داره …ازش خواستم به من بگه چی شده … اون با بغض گفت :سروش من به درد تو نمی خورم.تو لیاقتت خیلی بیشتر از منه . اینو که شندیم داشتم دیوونه میشدم …همون جا کنارش نشستم و دستشو گرفتم و بوسیدم .
من نمی تونستم تصور کنم که می خوام از دستش بدم ..نه غیر ممکن بود …اون واسه من همه ی زندگیشو با گریه تعریف کرد… من از خودم بدم اومده بود که من تو چه جور شرایطی بزرگ شده بودم شادی تو چه جور شرایطی .
بهش قول دادم که کار می کنم و اونو خوشبخت میکنم ..اون تموم زندگی من شده بود...اسمش شادی بود اما خودش خیلی غمگین بود اما جلوی من همیشه سعی می کرد شاد باشه تا منو غصه دار نکنه …
شادی نتونست کنکور قبول بشه و منم که خیلی وقت بود قید درس و دانشگاه و زده بودم …
من تصمیم داشتم برم با پدرش حرف بزنم …یه روزصبح رفتم جلوی خونشون و منتظر شدم پدرش بیاد..یه کم ترسیده بودم ..یه کی اومد بیرون و من رفتم گفتم اقای … گفت بله .گفتم من می خواستم اگه بشه بیام باهاتون در مورد ازدواج حرف بزنم.. پدرش گیج شده بود که من چی میگم اخه خیلی شکسته و بی معنی حرف می زدم..گفت بریم ببینم چی می خوای بگی..
از اشنایی خودم با شادی بهش گفتم ..از وضع خودم پرسید و فهمید که چه جور بچه ای بودم …گفت باید صبر کنم و خودش واسه اینکه جواب بهم بده خبرم می کنه…
چند روزی گذشت.. از شادی هم خبری نبود…پدرش از من که هیچی نداشتم اصلا خوشش نیومده بود…فکر می کرد که من مرد زندگی نیستم خوب درستم فکر می کرد ..اون از روی تجربه حرف می زد من از روی احساساتم. به شادی گفته بود که دیگه دوست نداره با من رابطه داشته باشه …
شب بود ، زنگ زد به موبایلم و پشت تلفن شروع کرد به گریه کردن و اشک منو هم در آورد …اون شب قلب من از عشق لبریز شده بود.. اون به من گفت : سروش عزیزم : خیلی دوست داشتم بتونم عاشقانه کنار تو جونمو فدات کنم .اما پدر من اصلا به اینکه من کنار تو باشم راضی نیست . بهم گفت من می خوام مث یه دوست کنار تو باشم. اما من هیچی نتونستم بهش بگم فقط یه بغض غریبی داشتم .
.گوشی مو خاموش کردم و از خونه رفتم بیرون …
روز بعد شادی اومده بود در خونه...شادی اومده بود پیشم و از درخواستی داشت ..
اون دوست نداشت منو از دست بده ..خوبم می دونست منم نمی خوام اونو از دست بدم..اما پدر شادی حق داشت ..من اصلا عرضه یه زندگی رو بچرخونمو نداشتم .
اون موقع بهترین وآخرین خاطره ی من از شادی بود..اون کنارم نشسته بود..موهاش مشکی و بلند بود..اون واقعا قشنگ بود...هیچ وقت بوسه ای که از سر شوق بر من نثار کردو فراموش نمی کنم ...اما خودش می دونست من دیگه به خاطر هم اون هم خودم پیشش نمی مونم .
با یه حس خیلی سنگینی بهش گفتم من دیگه می رم تهران و یه زندگی جدید و شروع می کنم . (شاید فکر کنین که من چقدر اسون از شادی از عشقم دست کشیده بودم..نه واقعا اینجوری نبود...من خیلی تو خودم شکستم اما هیچ وقت نذاشتم شادی صدای شکستن منو بشنوه)
اون خوشحال شد که منم می رم دنبال زندگیم .( اما اون ته دلش راضی نبود منو از دست بده ...اما فکر می کرد که من راضی شدم که از کنارم بره واسه همین بود که ازم دل کند)اما نمی دونست که من تصمیم دارم هیچ وقت به اونجا بر نگردم..من می خواستم رو پای خودم بیاستم ...
من تو مشهد موندم و کارم این شده بود که خاطراتمو با شادی ورق بزنم …همیشه تنهایی می رفتم اون رستوران سنتی که با شادی می رفتیم…دیگه من به هیچ دختری حسی نداشتم ...
شادی من واسه همیشه رفته بود ..
در کمال ناباوری من دیگه تنها شده بودم ..هیچی سخت تر از این نیست که یک عمر با خاطره ی کسی زندگی کنی که می دونی هیچ وقت دیگه بهش نمی رسی .
گذشت و گذشت
همین الان که دارم می نویسم باز اتش عشق شادی تو قلبم شعله ور شده اما دیگه شادی من خوشبخت شده .
قلبی که محرم من بود الان محرم کسی دیگه ا ی شده ..دلی که برای من می تپید الان برای کسی دیگری
می تپه.
آدمی که لیاقت شادی رو داره …
دیگه پدرم واسه اینکه من برگردم برام پول نمی فرسته اما خودم دارم کار می کنم و به پول اون نیازی ندارم ..
شاید درست نیست که من هنوزم دارم به شادی فکر می کنم اما
فقط
مـــــــــرگ می تونه آتش عشق شادی رو در وجود من خـــاموش کنه..يك شبي با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت/ خاطراتت را به جوي آب خواهم گفت و رفت/ در فرار شعرهايم يك شبي خواهم نشست/ آخرين اشعار خود را بر تو
خواهم گفت و رفت. سُــــــــــــــــــــــــــروش
بچه ها سلام این دفعه یه داستان عشق داریم که فرستنده اش یه عاشق دلسوخته اس دیگه چیزی نمیگم خودتون بخونین
5 سالم بود که
يک روز احساس کردم چقدر به یلدا علاقه دارم
اون دختر عمه ام بود
و داستان من اينطوري اغاز شد
هيچ نمي دونستم با اين علاقه چقدر زندگی من متحول میشه
من هر روز بیشتر از روز قبل بهش علاقه مند می شدم
طور يکه تو 12 سالگي معني عشق رو فهميدم
اونم با تمام وجودم
توي اون دوران که همه دنبال بازي بودن و مي خواستن شخصيتشون رو شکل بدن من تنها
به یلدا فکر مي کردم و بس
تا اينکه رسيدیم به کنکور
سال اول من قبول شدم و اون قبول نشد
من دو روز تمام گريه مي کردم و هيچي نمي خوردم
اصلا برام مهم نبود که خودم قبول شدم
حاضر بودم اون قبول بشه ولي من نشم درحالي که رشته مورد علاقه ام قبول شده بودم
نشستم دوباره خوندم چون مي خواستم اونم قبول بشه با خودم عهد بسته بودم اگر اون قبول نشد منم نرم دانشگاه
تا اينکه سال دوم هم اون قبول شد , هم من
من شهر خودمون اصفهان قبول شدم اما اون بند ر عباس قبول شد
من همیشه منتظرش بودم که بیاد و ببینمش
ولي اون اینقدر در به دیر می اومد که باعث میشد فکرهایی به ذهنم برسه که اصلا دوسشون نداشتم
تا اينکه يک روز
خواهرش به من شک کرد و گفت علی تو , توي دلت يه چيزي هست
به من بگو شاید بتونم کمکت کنم من هم بهش جريان رو گفتم
اون خيلي خوشحال شد چون من رو خيلي دوست داشت و گفت من مي دونم که یلدا هم عاشق توست
ولي الان دست نگه دار و بهش نگو چون اون الان خيلی حساسه
منم قبول کردم
نه باور کردني نيست که 8 سال تمام بهش چيزي نگفتم
اما من این عشق رو 8 سال توی قلب و دلم نگه داشتم
يک مدت دانشگاه اون ها تعطيل شد ولی مال ما نه
یه روز اومد پیشم و بهم گفت علی یه مشکلی برام پیش اومده گفت که :
يه پسره هست توی دانشگاه همش مزاحمم مي شه هر جا مي رم مياد
تو دانشگاه اصلا ولم نمي کنه
چی کار کنم؟؟؟؟
منم بهش گفتم برو بهش بگو من نامزد دارم و اگه بفهمه ....
و اونم گفت که من نامزد ندارم منم گفتم خوب تو فرض کن داري
اونم گفت باشه بهترين کار همينه
به اين اميد راهنماییش کردم که نذارم کسي مزاحمش بشه یه مدت که از این جریان گذشت
بهم زنگ زد و ازم خواست توي درسها کمکش کنم
منم کمکش مي کردم
اخرين بار همين تابستوني بود که رفت ديدمش
براش رفتم يه هديه خريدم
تا روز آخربهش بدم
و دادم
زنگ زد ازم تشکر کرد
ولي من حس کردم ناراحت شده
تا اينکه دو ماه پيش متوجه يه موضوعي شدم
اونم کاملا اتفاقي
متوجه شدم با يک اقایي ريختن روي هم و قراره همين چند روز ديگه نامزد کنن
يک هفته تمام غذا نخوردم
دنيا روي سرم خراب شد
نمي دونم یلدا از کجا متوجه شده بود که من حالم خرابه
بهم زنگ زد
جمله اش دقيقا اين بود:
"
به من اصلا فکر نکن من از تو نفرت دارم و اصلا تو لياقت منو نداري "منم گفتم خيلي دوستت دارم ولي حيف قدر اين دوست داشتن رو ندونستي
گفت برام مهم نيست
گفتم از همون اول مي دونستي من دوست دارم اره ؟؟؟
گفت اره مي دونستم
گفتم چرا همون اول نگفتي
گفت به من چه خودت بهم علاقه مند شدي
گفتم هيچ وقت از دستت ناراحت نمي شم و برات آرزوی موفقيت مي کنم
اميدوارم توي زندگيت همیشه موفق باشي
گفت اصلا تو برام مهم نيستي
حتي اگر هم مي خواي نفرينمم کنی بکن
گفتم هرچي دوست داري بگو
من تنها برات اروزي موفقیت مي کنم و بس
گفت ديگه به من فکر نکن باشه
گفتم تو هرچي بگي انجام مي دم
باشه ديگه تا ابد بهت فکر نمي کنم
گفت برات اروزي موفقيت مي کنم
گفتم همين يک جمله ات براي من مثل اين بود که دنيا رو بهم دادن
واقعا ازت ممنونم
گفت ديگه اسممو نيار
گفتم باشه عشق من
گفت ديگه بهم نگو عشق من
گفتم باشه
زندگي من
گفت ديگه بهم نگو زندگي من
گفتم باشه هستي من
گفت اصلا هيچي به من نگو باشه
گفتم باشه اي غريبه که آشناترین بودي براي من
گفت خداحافظ
گفتم به اميد ديدار
بعد از اين تلفن پا شدم
گفتم ديگه بسه
من دوستش دارم
و می خواستم خوشبختش کنم
اونم حالا به اون چيزي که دوست داره رسيده
پس بايد خوشحال باشم
و چون بهش قول دادم که دیگه بهش فکر نکنم
پس فراموشش مي کنم
چون اون الان با یکی دیگه است
و ديگه همه چيز تموم شده
هرچند هميشه ته قلبم مي گم اگر مي موند به خدا قسم حتي جونم رو تقديمش مي کردم
اما اون رفت و من موندم با یه دنیا احساس به یلدا
چون دوسش دارم ازش میگذرم
و براش آزروی خوشبختی میکنم
خوب دیگه اینم پایان عشق من بود
دلم میخواد حالا که داستانم رو خوندین
اگه دوست داشتین نظرتون رو بهم بگین
با تشکر علی

کاشکی اون لحظه آخر ، اشکامو تو دیده بودی
که شاید دلت میسوختو ، حالا تو نرفته بودی
حالا بی تو پر دردم ، پر تردیدمو و وحشت
بی تو بودن خیلی تلخه ، مثه مرگه توی غربت
همه شبهای بی تو ، اشک حسرت تو چشامه
من که باورم نمیشه شایدم خوابی با هامه!
میدونم بر نمیگردی ، میدونم دوسم نداری
تو همیشه دوری از من ، من خزونم تو بهاری
کاشکی هر لحظه که نیستی ببینی چقدر ضعیفم
که شاید دلت بسوزه واسه این قلب نحیفم
بی تو بودن مثه مرگه ، مثه مردن توی خوابه
عزیزم تنهایی سخته، مثه عشق بی جوابه
اما تو رفتی و حالا دیگه هیچکی رو ندارم
مثه ابرای بهاری شب و روز دارم می بارم
میدونم عشقت بزرگه حتی از سرم زیاده
میدونم دلم کوچیکه طاقت درد و نداره
اما عاشقی همینه اولش خبر نمی ده
واسه مردن پیش چشمات اون اجازه نمی گیره
رفتی اما تا همیشه دل بهونتو میگیره
بی وفایی اما قلبم همیشه واست میمیره

